کارایی که باید امروز انجام میدادمو انجام دادم فقط یه مک دونالد موند که اونم از توانایی امروزم خارج بود.کل بدنم درد میکنه..کلی بار از ایران حمل کردم..انگار یکی داره با پاش به شونه هام لگد میزنه..اگر اون زنه بود احتمالا میگفت که دارن بت لگد میزنن..دارن ازارت میدن..سنگامو گم کردم..خیلی بم اعتماد به نفس و انرزی میدادن..بشون کم توجهی کردم و اونا هم منو ترک کردن..احساس بی دفاغی احمقانه ای پیدا کردم..بگذریم...تا 2 ساعت دیگه باید برم دانشگاه..و از ساعت 4:30 که بیدار شدم دیگه نتونستم بخوابم..به یه عارضه ی جدید مبتلا شدم که میگه باید بیدار بمونی و اون خوابای اضافه قبلتو جبران کنی
حس میکنم بم فکر نمیکنه..حی میکنم نوع فکر کردن منم بش تغییر کرده..انگار بخوام به حال خودش بذارمش..انگار بخوام بش بگم که..نمیدونم...نمیدونم..فکر میکردم انرزی که بش میدم خیلی بیشتر از این حرفاست که خداحافظی کردن به این سادگی باشه..داره مثل همیشه سرپوش میذاره
تا ساعت 4 فک کنم فردا دانشگاهم..باید کیف لوازم ارایشمو تمیز کنم فردا و بلوزمو بشورم و برم بانک و بعدش میرم مک دونالد
فکر کنم اگه بیشتر از این بخوام بنویسم همش مزخرفه و عین بالا اووردنه
برچسب: 9,11,9,11 quotes,911 memorial,9,11 timeline,9gag,9news,90210,9,11 jokes,90210 cast,90s fashion,
نویسنده: الینا عابدی
تاريخ: يکشنبه
21 شهريور
1395 ساعت: 11:59