11
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 3:54
اول دی ماه سال 95 من از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که وقتی خودم و خودمم ..خودمو غم نباشم..
12
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 3:54
امروز من خواستم متفاوت باشم و سخت بود تا حدودی..انگار یه قسمت از خودتو داری از بین میبری...ازت کم میشه..شخصیتت کم میشه..این انگار شخصیت توئه..غم..انتظار...در واقع منتظر نیستی..روی خط زندگی میری جلو ممکنه یه ادم دیگه بیاد و بعد بره..شایدم نره..ولی تو همیشه در اعماق وجودت انتظار میکشی..و همش اون هیجان...
13
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 3:54
میخوام از امروز راستگو باشم میخوام با خودم راستگو باشم گور بابای بقیه
2
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:02
کتاب وقتی نیچه گریست رو تقریبا تموم کردم به جز یه قسمت کوتاهی از نقد خود نویسنده چیزی نمونده..کناب رعب اور و دگرگون کننده و قابل تحسین بود.احساس میکنم هر چی بیشتر در این کتابهای فلسفی و روان درمانی غرق میشم بیشتر میفهمم باید همین کارو تا همیشه انجام بدم. امروز کنسرت بود.کنسرت سنتور و بعدش یه اواز کو...
5
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:00
من خودمو امیدوار کردم و بعد با دستای خودم دوباره ناامید شدم.همون اول هم میدونستم دوامی در کار نیست..چون مثل این بود که از روز اول که بخوایم همو ببینیم عزای پایانشو بگیریم..ادما وقتی غمگین میشن چه کار میکنن؟شاید کناب بخوننن..شاید بنویسن..شاید اهنگ گوش بدن ولی من الان فقط به این نیاز دارم که یه طناب و...
7
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:00
یه روز من دست همتونو میگرم و بتون میگم که من تو افق چیزی به جز خودتون نمیبینم اینجا خشک و بایره
9
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:59
کارایی که باید امروز انجام میدادمو انجام دادم فقط یه مک دونالد موند که اونم از توانایی امروزم خارج بود.کل بدنم درد میکنه..کلی بار از ایران حمل کردم..انگار یکی داره با پاش به شونه هام لگد میزنه..اگر اون زنه بود احتمالا میگفت که دارن بت لگد میزنن..دارن ازارت میدن..سنگامو گم کردم..خیلی بم اعتماد به نفس...
10
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:59
تو هیچوقت برنمیگردی تو هیچوقت برنمیگردی تو هیچوقت برنمیگردی تو هیچوقت برنمیگردی تو هیچوقت برنمیگردی تو هیچوقت برنمیگردی تو هیچوقت برنمیگردی تو هیچوقت برنمیگردی